زن جوان رو به قاضی کرد و با بغض گفت:((حاج آقا ! چی کار کنم؟ بچه دار
نمی شیم. تازه دکترا میگن اگه بچه دار هم بشید ممکنه به خاطر اثرات
شیمیایی فرزندتان معلول باشه.حالا اینا به درک! وقتی به سرش میزنه هیچ کس
جلو دارش نیست همه چیزو داغون میکنه . دست بزن هم داره!شما رو به خدا حکم
طلاق را صادر کنید!))
اصرارهای قاضی فایده نداشت .صادق گفت:((حاج آقا!خانمم حق داره .گناه
این چیه که من بچه دار نمیشم!۱۲ سال با موجی زندگی کرده بسشه دیگه طاقت
نداره))
لحظاتی بعد چندین امضا روی طلاق نامه نقش بست و
صادق و لیلا راهشان از هم جدا شد.

ادامه مطلب
|
+| نوشته شده توسط
عاشق خدا ..... محمّدجواد در یکشنبه نوزدهم مهر 1388
|